اطلاعات تماس

دفتر نشر حسینه حضرت اوالفضل (ع) دامغان انتشارات کودکان (جوانه)

آدرس: استان سمنان،دامغان،خیابان شهید بهشتی ، حسینیه حضرت ابوالفضل(ع)

تلفن تماس:35244243-023

 

فرشته مهربان

قصه، داستان : فرشته مهربان

قصه، داستان : فرشته مهربان

قصه، داستان : سوسن کوچولو برادر کوچکی داشت که او را خیلی دوست داشت.

اما سوسن گاهی اوقات به برادر کوچکش سینا حسادت هم می کرد.

سوسن دلش نمی خواست که مادر و پدرش به سینا توجهی کنند.

او دوست داشت مانند گذشته پدر و مادرش فقط برای خودش باشند.

بعضی وقتها آنقدر حسادت او به سینا زیاد می شد که دست به خراب کردن اسباب بازیها و لوازم برادرش می زد.

یکی از روزها که مادر می خواست کارهای خانه را انجام دهد و برای ناهار غذایی درست کند،

سینا خیلی گریه می کرد و نمی گذاشت مادر کارهایش را انجام دهد.

جانم برات بگه:

مادر که حسابی کلافه شده بود از سوسن خواست کمی برادرش را مراقبت کند تا او بتواند به کارهای منزل برسد و ناهار خوشمزه ای هم بپزد.

سوسن هم که منتظر چنین فرصتی بود، به مادرش گفت :

«خیالت راحت باشد مادرجان من از برادرم مواظبت می کنم تا شما به کارهایت برسی.»

چشمتان روز بد نبیند! سوسن سینا را به اتاق برد و اسباب بازیها را جلوی برادرش ریخت

و صدای تلویزیون را هم بالا برد تا اگر سینا گریه کرد مادر صدای گریه اش را نشنود.

مدتی گذشت و مادر سوسن به اتاق آمد تا به بچه ها سری بزند اما دید که سینا به شدت گریه می کند

و سوسن با خیال راحت در حال خوردن خوراکی و بازی کردن با اسباب بازیهای سینا است.

مادر خیلی ناراحت شد و به سوسن گفت: «اینطوری قرار بود از برادرت نگهداری کنی؟»

بعد از آن سینا را بغل گرفت و با سوسن قهر کرد و به آشپزخانه رفت.

سوسن از اینکه مادرش با او قهر کرده بود خیلی ناراحت بود.

یک گوشه نشست و به فکر فرو رفت. در همین حالت بود که خوابش برد.

سوسن در خواب دید:

در خواب دید که فرشته ای از آسمان پایین آمد و سینا را بغل کرده و می خواهد با خودش ببرد.

سوسن که دلش نمی خواست برادرش را از دست بدهد پرسید: « برادر من را کجا می بری؟»

فرشته مهربان گفت:« تو که برادرت را دوست نداری و او را اذیت می کنی.

پس باید خوشحال باشی که من او را با خودم ببرم.»

سوسن گریه می کرد و می گفت: « برادر مرا با خودت نبر»… و

از خواب بیدار شد و خوشحال شد که همه این اتفاقها را در خواب دیده بود.

از فردای آن روز خوابش را فراموش کرد و باز به اذیت کردن سینا پرداخت

و انگار ته دلش هیچ علاقه ای به سینا نداشت.

تا اینکه شبی در خواب دید که با سینا لب حوض آبی ایستاده اند و به ماهی های داخل حوض نگاه می کنند

که ناگهان پای سینا کوچولو لیز می خورد و به داخل حوض می افتد.

سوسن هر چه در خواب تلاش می کند سینا را نجات دهد نمی شود که نمی شود و سینا کوچولو خفه می شود.

سوسن که در خواب شاهد خفه شدن سینا بود ناگهان از خواب پرید و گریه کنان به سمت اتاق سینا دوید

ا و وقتی سینا را در رختخوابش صحیح و سالم دید که به آرامی خوابیده است و هیچ اتفاقی برایش نیفتاده خیلی خوشحال شد.

و آنروز بود که سینا برای همیشه برادر عزیز و دوست داشتنی سوسن شد.

سوسن دیگر هیچ وقت سینا را تنها نمی گذاشت و او را اذیت نمی کرد و برای همیشه با عادت بد حسادت خداحافظی کرد.

نویسنده: مرضیه دروازه بان/ ویرایش: زهرا رهبری

به اشتراک بگذارید

نظری بدهید

کالایی در سبد خرید شما موجود نیست