اطلاعات تماس

دفتر نشر حسینه حضرت اوالفضل (ع) دامغان انتشارات کودکان (جوانه)

آدرس: استان سمنان،دامغان،خیابان شهید بهشتی ، حسینیه حضرت ابوالفضل(ع)

تلفن تماس:35244243-023

 

دسته: خواندنیهای دلنشین

قصه های مادر بزرگ
قصه های مادر بزرگ

یک قصه، یک حکایت

شعری درباره مادر بزرگ

در یک شب زمستان

در زیر کرسی گرم

مادر بزرگ داده

تکیه به بالش نرم

من منتظر نشستم

تا قصه ای بگوید

از شور و شوق و شادی

یا غصه ای بگوید

تا قصه ای بگوید

از زندگی انسان

از مردم گذشته

از قصه های قرآن

مادر بزرگ

مادربزرگ گوید:

«این قصه های شیرین

به دست ما رسیده

از نسلهای پیشین

گویم برایت امشب

یک قصه، یک حکایت

تا تو بگویی آن را

برای بچه هایت»

مادر بزرگ

شاعر: جعفر ابراهیمی (شاهد)

به اشتراک بگذارید
شعر مادر
شعر مادر

شعری بخوان

شعر مادر

**********

مادر بخوان شعری برایم

تا روحم از آن شاد گردد

شعری که از زیبایی آن

قلبم ز غم آزاد گردد

مادر بخوان شعری برایم

شعری ز دشت و کوهساران

شعری ز دریای پر از موج

شعری ز گلهای بهاران

مادر بخوان شعری برایم

شعری ز نور و روشنایی

شعری ز دریای محبت

شعری ز باغ آشنایی

مادر بخوان شعری برایم

از آسمان صاف و آبی

از ماه و مهتاب و ستاره

از روزهای آفتابی

مادر بخوان شعری برایم

شعری که بخشد شادمانی

شعری ز راز آفرینش

از شعرهای آسمانی

شعر مادر
شعر مادر

شاعر: جعفر ابراهیمی (شاهد)

به اشتراک بگذارید
زِرِه ی گمشده
زِرِه ی گمشده

حکایت : آن زمان که حضرت علی (ع) در کوفه خلیفه مسلمین بود، روزی زره ایشان گم شد.

چند روزی گذشت و یاران امام(ع) در بازار ، آن زره را نزدِ يك مرد مسيحی یافتند.

حضرت علی(ع) آن مرد مسیحی را به نزدِ قاضی برد، و عرض كرد كه: «اين زره از آنِ من است، نه آن را فروخته‏ ام و نه به كسی بخشيده‏ ام. و اكنون آن را در نزد اين مرد يافته ‏ام.»

قاضی به‏ مرد مسيحی گفت:«خليفه ادعای خود را اظهار كرد، تو چه می‏گويی ؟»

او گفت: «اين زره مال من است. شاید خلیفه اشتباه كرده باشد.»

قاضی رو كرد به امام(ع) و گفت: «آیا شما شاهدی بر ادعای خود دارید؟»

امام(ع) خنديد و فرمود: «قاضی راست می‏گويد، اكنون می‏بايست كه من شاهد بياورم، ولی من شاهد ندارم.»

قاضی روی اين اصل كه مدعی شاهد ندارد، به نفع مسيحی حكم كرد، و او هم‏ زره را برداشت و رفت.

مرد مسيحی كه بهتراز هرکسی می‏دانست زره مال چه کسی است، هنوز چند قدمی نرفته بود که بازگشت وگفت:

«اين نوع حكومت و چنین رفتاری از نوع حكومت انبياست.» و اقرار كرد كه زره به علی(ع) تعلق دارد.

حکایت است که مرد مسیحی بعد از آن روز به اسلام روی آورد و مسلمانان دیدند که او از یاران وفادار امام(ع) است و در بسیاری از جنگها در زير پرچم امام علی‏(ع) به یاری ایشان می شتابد.

به اشتراک بگذارید
شاخ طلای مغرور
شاخ طلای مغرور

شاخ طلای مغرور

داستان کودکان

*

نویسنده

مرضیه دروازه بان

*

ویرایش

زهرا رهبری

داستان کودکان – در جنگلی سرسبز گوزن کوچکی زندگی می کرد که شاخهای طلایی و زیبایی داشت.

این گوزن کوچک هیچ دوستی نداشت که با او بازی کند.

زیرا او خیلی به شاخ های طلایی اش می نازید و به حیوانات جنگل فخر می فروخت.

داستان شاخ طلای مغرور

روزی گوزن کوچولو به بزی رسید و به او گفت: «بز کوچولو! چه شاخهای کوچک و زشتی داری. شاخهای مرا ببین که چه خوش رنگ و زیباست!

به نظر تو کسی که شاخهای طلایی و زیبایی دارد نباید مورد احترام حیوانات جنگل باشد؟»

بز کوچولو که از حرفهای گوزن ناراحت شده بود از جایش برخاست و به خانه رفت.

روزی همانطورکه در جنگل با غرور راه می رفت، چشمش به آهویی افتاد که مشغول آب خوردن بود.

آهوعکس گوزن را در آب دید و سلام کرد.اما گوزن کوچولو به جای جواب سلام گفت:

«چرا تو شاخ نداری و اینقدر زشتی! مرا ببین چه شاخهای قشنگی دارم. به نظر تو من از همه ی حیوانات جنگل زیباتر نیستم؟ !»

الاغ هم از این همه غرور و تکبر و بی ادبی آزرده شد و سرش را پایین انداخت رفت.

هر روز کار گوزن شاخ طلا این بود که در جنگل به هر حیوانی می رسد از خودش تعریف کند و دیگران را مسخره کند.

یک روز به خرگوش می خندید، یک روز به سنجاب

یک روز به طوطی می خندید، یک روز به گراز.

یک روز موش را مسخره می کرد و روز دیگر فیل را.

خلاصه این کار زشت و ناپسند برایش یک عادت شده بود و با این کار همه حیوانات از او دورتر و دورتر می شدند.

شاخ طلای مغرور

روزی از روزها، شیر گرسنه ای برای پیدا کردن غذا به آن جنگل آمد.

شیر از شدت گرسنگی بسیار عصبانی بود ، در جنگل کمین کرده بود تا بتواند شکاری پیدا کند.

ناگهان شیر گرسنه چشمش به گوزن کوچولوی شاخ طلایی افتاد که در کنار درختی مشغول چریدن بود.

داستان شاخ طلای مغرور

شیر با خودش فکر کرد که شاید این غذای لذیذ امروز من باشد. باید یک لقمه چپش کنم.

شیر از پشت درخت بیرون جست تا گوزن بیچاره را شکار کند.

گوزن کوچولو هم که خطر را احساس کرده بود و گوشهایش تیز بود، جستی زد و پا به فرار گذاشت.

شیر که قرار نبود از طعمه لذیذش بگذرد به دنبال گوزن می دوید و شاخ طلا هم که تصمیم نداشت لقمه ی چرب آن شیر گرسنه شود با تمام قدرت می دوید.

اما شاخهای طلایی و زیبای گوزن کوچولو گاهی به شاخه های درختان گیر می کرد و نمی گذاشت گوزن با سرعت از چنگال شیر فرار کند.

گوزن می دوید و می دوید تا آنکه در انتهای جنگل شاخهایش لابلای شاخه های درختی گیر کرد. هر چه تلاش کرد تا شاخهایش را از بین شاخه ها بیرون بیاورد نشد که نشد.

شیرگرسنه هم در چند قدمی گوزن رسیده بود و هر لحظه ممکن بود حمله کند و او را بخورد.

با آنکه گوزن کوچولو شاخهای طلایی اش را خیلی دوست داشت ، اما زندگیش را بیشتر دوست داشت.

او ناگهان تصمیم گرفت، با تمام قدرت سرش را از بین شاخه های درخت بیرون بکشد و با تمام قدرت این کار را کرد.

در آخرین لحظه هایی که شیر داشت به گوزن نزدیک می شد، گوزن توانست خودش را نجات بدهد و دوباره با سرعت از چنگال شیر گرسنه فرار کند.

شاخ طلای مغرور

شیر خسته و گرسنه که از به دست آوردن گوزن نا امید شده بود راهش را کشید و رفت تا شکار دیگری پیدا کند.

شاخ طلا هم در کنار رودخانه از خستگی سرش را به داخل آب برد تا کمی از آن بنوشد که چشمش به تصویر خودش افتاد.

از شاخهای طلایی و زیبا ی گوزن خبری نبود.

شاخهای قشنگی که نزدیک بود بلای جانش شود. گوزن شاخ طلا دیگر شاخ طلایی نداشت تا با آن به بقیه حیوانات جنگل فخر بفروشد.

داستان کودکان

وقتی حیوانات گوزن را بدون شاخ دیدند ، ماجرا را فهمیدند و به او گفتند : اصلا ناراحت نباش که شاخ های زیبایت را از دست داده ای . خدا را شکر از چنگال شیر درنده نجات پیدا کردی.

بز کوچولو به شاخ طلا گفت: تو بدون شاخهای طلایی ات هم زیبایی.

الاغ مهربان هم نزدیک آمد و گفت: نگران نباش از حالا به بعد بهتر از گذشته می توانی بدوی . باز هم شاخ های زیبا روی سرت در می آید و از گذشته زیبا تر می شوی.

گوزن کوچولو وقتی دید حیوانات جنگل او را اینهمه دوست دارند. شرمنده شد و به خاطر رفتارهای بدی که با آنها داشت از آنها معذرت خواهی کرد.

گوزن شاخ طلا از آن روز به بعد تصمیم گرفت هرگز حیوانات دیگر را مسخره نکند و با همه مهربان باشد.

داستان کودکان / شاخ طلای مغرور / نوشته مرضیه دروازه بان / ویرایش زهرا رهبری

به اشتراک بگذارید
شعر خورشید مهربانی  « حضرت محمد (ص)»
شعر خورشید مهربانی « حضرت محمد (ص)»

جوانه شعر خورشید مهربانی حضرت محمد (ص) پیامبر مهربانی

شعر: خورشید مهربانی کوچه های مدینه می دانند
که تویی مهربانترین عابر
تو که تا می رسی به رهگذران
بر لبت می شود گلی ظاهر

کودکان مثل شاپرکهایی
گل روی تو را که می بینند
بال و پر می زنند با شادی
تا سر شانه ی تو بنشینند

تو طبیب تمام دلهایی
که به دنبال درد می گردی
در نگاه تو سخه ای از نور
که شفا می دهد به هر دردی

سخنان تو مثل خورشید است
روشنی بخش خانه ی دل هاست
عطر خوش بوی نام نیکویت
آشنای تمام محفل هاست

شاعر : محمد عزیزی (نسیم)

شعر خواندنیهای دلنشین« حضرت محمد (ص)»
شعر خورشید مهربانی

جوانه / آذر 1395 / صفحه 15 موضوع: شعر درمورد حضرت محمد (ص)

به اشتراک بگذارید
حرفهای پدرم
حرفهای پدرم

.: شعر درمورد پدر :.

خواندنیهای دلنشین – شعر پدرم نجار است
کارگاهش دور است
کارگاه پدرم
کوچک و کم نور است

او ولی در کارش
ماهر و استاد است
کارگاه و دل ما
از وجودش شاد است

صبح ها می کند او
موتورش را روشن
می شوم همسفرش
تا در مدرسه من

می زند با من حرف
توی راه او بسیار
حرفهایش زیباست
مثل گل، مثل بهار

من ز شوخیهایش
خنده ام می گیرد
غصه از خنده ی من
ناگهان می میرد

شعر پدر

شعر از : نسرین صمصامی

به اشتراک بگذارید
شعر سفره هفت سین
شعر سفره هفت سین

سرما نبود دیگر
فصل بهار می رسید

صدای پای آن را
می شد به خوبی شنید

یک دو سه روزی با هم
خانه تکانی کردیم

خانه که پاک پاک شد
نقل و گلاب آوردیم

سفره هفت سین را
با گل خنده چیدیم

سرها که گرم کار بود

از سمنو چشیدیم

سفره چه سفره ای بود!

سفره چی بود؟ قلمکار

سفره به روی خود داشت

نقش و نگار بسیار

وقت دعای سال شد

لبها همه دعا خوان

دلهای ما پر بود از

مهر و امید و ایمان

عید همه مبارک

غصه و غم سرآمد

بوسه و عیدی بده

یک سال بهتر آمد

شاعر: مصطفی رحماندوست/مجله جوانه /اسفند سال 1396

به اشتراک بگذارید
فرشته مهربان
فرشته مهربان

قصه، داستان : فرشته مهربان

قصه، داستان : سوسن کوچولو برادر کوچکی داشت که او را خیلی دوست داشت.

اما سوسن گاهی اوقات به برادر کوچکش سینا حسادت هم می کرد.

سوسن دلش نمی خواست که مادر و پدرش به سینا توجهی کنند.

او دوست داشت مانند گذشته پدر و مادرش فقط برای خودش باشند.

بعضی وقتها آنقدر حسادت او به سینا زیاد می شد که دست به خراب کردن اسباب بازیها و لوازم برادرش می زد.

یکی از روزها که مادر می خواست کارهای خانه را انجام دهد و برای ناهار غذایی درست کند،

سینا خیلی گریه می کرد و نمی گذاشت مادر کارهایش را انجام دهد.

جانم برات بگه:

مادر که حسابی کلافه شده بود از سوسن خواست کمی برادرش را مراقبت کند تا او بتواند به کارهای منزل برسد و ناهار خوشمزه ای هم بپزد.

سوسن هم که منتظر چنین فرصتی بود، به مادرش گفت :

«خیالت راحت باشد مادرجان من از برادرم مواظبت می کنم تا شما به کارهایت برسی.»

چشمتان روز بد نبیند! سوسن سینا را به اتاق برد و اسباب بازیها را جلوی برادرش ریخت

و صدای تلویزیون را هم بالا برد تا اگر سینا گریه کرد مادر صدای گریه اش را نشنود.

مدتی گذشت و مادر سوسن به اتاق آمد تا به بچه ها سری بزند اما دید که سینا به شدت گریه می کند

و سوسن با خیال راحت در حال خوردن خوراکی و بازی کردن با اسباب بازیهای سینا است.

مادر خیلی ناراحت شد و به سوسن گفت: «اینطوری قرار بود از برادرت نگهداری کنی؟»

بعد از آن سینا را بغل گرفت و با سوسن قهر کرد و به آشپزخانه رفت.

سوسن از اینکه مادرش با او قهر کرده بود خیلی ناراحت بود.

یک گوشه نشست و به فکر فرو رفت. در همین حالت بود که خوابش برد.

سوسن در خواب دید:

در خواب دید که فرشته ای از آسمان پایین آمد و سینا را بغل کرده و می خواهد با خودش ببرد.

سوسن که دلش نمی خواست برادرش را از دست بدهد پرسید: « برادر من را کجا می بری؟»

فرشته مهربان گفت:« تو که برادرت را دوست نداری و او را اذیت می کنی.

پس باید خوشحال باشی که من او را با خودم ببرم.»

سوسن گریه می کرد و می گفت: « برادر مرا با خودت نبر»… و

از خواب بیدار شد و خوشحال شد که همه این اتفاقها را در خواب دیده بود.

از فردای آن روز خوابش را فراموش کرد و باز به اذیت کردن سینا پرداخت

و انگار ته دلش هیچ علاقه ای به سینا نداشت.

تا اینکه شبی در خواب دید که با سینا لب حوض آبی ایستاده اند و به ماهی های داخل حوض نگاه می کنند

که ناگهان پای سینا کوچولو لیز می خورد و به داخل حوض می افتد.

سوسن هر چه در خواب تلاش می کند سینا را نجات دهد نمی شود که نمی شود و سینا کوچولو خفه می شود.

سوسن که در خواب شاهد خفه شدن سینا بود ناگهان از خواب پرید و گریه کنان به سمت اتاق سینا دوید

ا و وقتی سینا را در رختخوابش صحیح و سالم دید که به آرامی خوابیده است و هیچ اتفاقی برایش نیفتاده خیلی خوشحال شد.

و آنروز بود که سینا برای همیشه برادر عزیز و دوست داشتنی سوسن شد.

سوسن دیگر هیچ وقت سینا را تنها نمی گذاشت و او را اذیت نمی کرد و برای همیشه با عادت بد حسادت خداحافظی کرد.

نویسنده: مرضیه دروازه بان/ ویرایش: زهرا رهبری

به اشتراک بگذارید
زشتی ظلم و مردم آزاری

حکایت مردم آزاری

مردم آزاری

زشتی ظلم و مردم آزاری !

در بغداد درویشی بود که دعایش مورد قبول خداوند بود. حجاج یوسف حاکم بغداد او بخواند و گفت: « دعای خیری بر من کن. »

درویش گفت: «خدایا جانش بستان .»

حجاج گفت: « از بهر خدای این چه دعاست؟»

درویش گفت: «این دعای خیر است برای تو و جمله مسلمانان!»

ای زبردست زیر دست آزار

گرم تا کی بماند این بازار

به چه کار آیدت جهانداری

مردنت به که مردم آزاری


* دو برادر یکی خدمت سلطان می کرد و دیگری به زور بازو نان می خورد. روزی برادر توانگر به برادر درویش گفت: « چرا نزد سلطان خدمت نمی کنی تا از مشقت برهی؟»

گفت: «تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی؟»

***

به دست آهن تفته کردن خمیر

به از دست بر سینه پیش امیر

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

به اشتراک بگذارید
انشاء: تابستان خود را چگونه گذراندید؟

چند کلمه حرف حساب! . . .

آموزگار وارد کلاس شد.

همه به احترام او ایستادند و آموزگار با نگاهی مهربان و با اشاره دست بچه ها را به نشستن دعوت کرد و آرام آرام به طرف تخته سیاه رفت. گچ سفید را برداشت و روی تخته نوشت:

«تابستان خود را چگونه گذراندید؟»

چند کلمه حرف حساب - تابستان خود را چگونه گذراندید

هر سال اولین زنگ انشاء و اولین جمله ای که معلم بر روی تخته سیاه می نویسد، این جمله است و همیشه تا هفته بعد و زنگ انشاء بعدی فرصت داریم فکر کنیم و بنویسیم که :

تابستانمان را چگونه گذرانده ایم!

فکر می کنیم… و فکر می کنیم… و فکر می کنیم…

اما هرچه فکر می کنیم، یادمان نمی آید که تابستانمان چگونه گذشت!

سفر رفتیم… بازی کردیم… کار هم کردیم! اما انگار هیچ کدام از اینها پاسخ سوال آموزگار نیست! …

به فکر فرو می رویم که باید چه کار می کردیم که فراموشش کرده ایم؟ یا چه پاسخی دهیم که آموزگار به داشتن چنین دانش آموزی در کلاسش افتخار کند! اینجاست که حس می کنیم این همه روزِ خوبِ تابستانی را چه بی هدف گذراندیم ؛ و با خودمان می گوییم:

«ای کاش چنین می کردیم… ای کاش چنان می کردیم…»

دوست خوبم!

«ای کاش…» همان چیزی است که آموزگار می خواهد. در تمام این سالها اولین موضوع انشاء ما این جمله است، برای آن که ما را به «ای کاش…» برساند تا بتوانیم برای فرصت های بعدی که فراهم می شوند به دنبال هدف ارزشمندی باشیم. پس باید با خود تصمیمی درست بگیریم و قدر لحظه های خوب زندگی مان را بدانیم و از آنها برای رسیدن به آرزوهایمان استفاده کنیم.

آموزگار خوبم!

از تو سپاسگزارم چون همیشه به یادم می آوری که لحظه ها گرانقدر تر از طلا هستند و باید از آنها با تمام قدرت استفاده کنم برای ساختن زندگیم… ، آینده ام و وطنم.

چند کلمه حرف حساب! . . .

به اشتراک بگذارید
کالایی در سبد خرید شما موجود نیست