اطلاعات تماس

دفتر نشر حسینه حضرت اوالفضل (ع) دامغان انتشارات کودکان (جوانه)

آدرس: استان سمنان،دامغان،خیابان شهید بهشتی ، حسینیه حضرت ابوالفضل(ع)

تلفن تماس:35244243-023

 

دسته: قصه، داستان

شاخ طلای مغرور
شاخ طلای مغرور

شاخ طلای مغرور

داستان کودکان

*

نویسنده

مرضیه دروازه بان

*

ویرایش

زهرا رهبری

داستان کودکان – در جنگلی سرسبز گوزن کوچکی زندگی می کرد که شاخهای طلایی و زیبایی داشت.

این گوزن کوچک هیچ دوستی نداشت که با او بازی کند.

زیرا او خیلی به شاخ های طلایی اش می نازید و به حیوانات جنگل فخر می فروخت.

داستان شاخ طلای مغرور

روزی گوزن کوچولو به بزی رسید و به او گفت: «بز کوچولو! چه شاخهای کوچک و زشتی داری. شاخهای مرا ببین که چه خوش رنگ و زیباست!

به نظر تو کسی که شاخهای طلایی و زیبایی دارد نباید مورد احترام حیوانات جنگل باشد؟»

بز کوچولو که از حرفهای گوزن ناراحت شده بود از جایش برخاست و به خانه رفت.

روزی همانطورکه در جنگل با غرور راه می رفت، چشمش به آهویی افتاد که مشغول آب خوردن بود.

آهوعکس گوزن را در آب دید و سلام کرد.اما گوزن کوچولو به جای جواب سلام گفت:

«چرا تو شاخ نداری و اینقدر زشتی! مرا ببین چه شاخهای قشنگی دارم. به نظر تو من از همه ی حیوانات جنگل زیباتر نیستم؟ !»

الاغ هم از این همه غرور و تکبر و بی ادبی آزرده شد و سرش را پایین انداخت رفت.

هر روز کار گوزن شاخ طلا این بود که در جنگل به هر حیوانی می رسد از خودش تعریف کند و دیگران را مسخره کند.

یک روز به خرگوش می خندید، یک روز به سنجاب

یک روز به طوطی می خندید، یک روز به گراز.

یک روز موش را مسخره می کرد و روز دیگر فیل را.

خلاصه این کار زشت و ناپسند برایش یک عادت شده بود و با این کار همه حیوانات از او دورتر و دورتر می شدند.

شاخ طلای مغرور

روزی از روزها، شیر گرسنه ای برای پیدا کردن غذا به آن جنگل آمد.

شیر از شدت گرسنگی بسیار عصبانی بود ، در جنگل کمین کرده بود تا بتواند شکاری پیدا کند.

ناگهان شیر گرسنه چشمش به گوزن کوچولوی شاخ طلایی افتاد که در کنار درختی مشغول چریدن بود.

داستان شاخ طلای مغرور

شیر با خودش فکر کرد که شاید این غذای لذیذ امروز من باشد. باید یک لقمه چپش کنم.

شیر از پشت درخت بیرون جست تا گوزن بیچاره را شکار کند.

گوزن کوچولو هم که خطر را احساس کرده بود و گوشهایش تیز بود، جستی زد و پا به فرار گذاشت.

شیر که قرار نبود از طعمه لذیذش بگذرد به دنبال گوزن می دوید و شاخ طلا هم که تصمیم نداشت لقمه ی چرب آن شیر گرسنه شود با تمام قدرت می دوید.

اما شاخهای طلایی و زیبای گوزن کوچولو گاهی به شاخه های درختان گیر می کرد و نمی گذاشت گوزن با سرعت از چنگال شیر فرار کند.

گوزن می دوید و می دوید تا آنکه در انتهای جنگل شاخهایش لابلای شاخه های درختی گیر کرد. هر چه تلاش کرد تا شاخهایش را از بین شاخه ها بیرون بیاورد نشد که نشد.

شیرگرسنه هم در چند قدمی گوزن رسیده بود و هر لحظه ممکن بود حمله کند و او را بخورد.

با آنکه گوزن کوچولو شاخهای طلایی اش را خیلی دوست داشت ، اما زندگیش را بیشتر دوست داشت.

او ناگهان تصمیم گرفت، با تمام قدرت سرش را از بین شاخه های درخت بیرون بکشد و با تمام قدرت این کار را کرد.

در آخرین لحظه هایی که شیر داشت به گوزن نزدیک می شد، گوزن توانست خودش را نجات بدهد و دوباره با سرعت از چنگال شیر گرسنه فرار کند.

شاخ طلای مغرور

شیر خسته و گرسنه که از به دست آوردن گوزن نا امید شده بود راهش را کشید و رفت تا شکار دیگری پیدا کند.

شاخ طلا هم در کنار رودخانه از خستگی سرش را به داخل آب برد تا کمی از آن بنوشد که چشمش به تصویر خودش افتاد.

از شاخهای طلایی و زیبا ی گوزن خبری نبود.

شاخهای قشنگی که نزدیک بود بلای جانش شود. گوزن شاخ طلا دیگر شاخ طلایی نداشت تا با آن به بقیه حیوانات جنگل فخر بفروشد.

داستان کودکان

وقتی حیوانات گوزن را بدون شاخ دیدند ، ماجرا را فهمیدند و به او گفتند : اصلا ناراحت نباش که شاخ های زیبایت را از دست داده ای . خدا را شکر از چنگال شیر درنده نجات پیدا کردی.

بز کوچولو به شاخ طلا گفت: تو بدون شاخهای طلایی ات هم زیبایی.

الاغ مهربان هم نزدیک آمد و گفت: نگران نباش از حالا به بعد بهتر از گذشته می توانی بدوی . باز هم شاخ های زیبا روی سرت در می آید و از گذشته زیبا تر می شوی.

گوزن کوچولو وقتی دید حیوانات جنگل او را اینهمه دوست دارند. شرمنده شد و به خاطر رفتارهای بدی که با آنها داشت از آنها معذرت خواهی کرد.

گوزن شاخ طلا از آن روز به بعد تصمیم گرفت هرگز حیوانات دیگر را مسخره نکند و با همه مهربان باشد.

داستان کودکان / شاخ طلای مغرور / نوشته مرضیه دروازه بان / ویرایش زهرا رهبری

به اشتراک بگذارید
فرشته مهربان
فرشته مهربان

قصه، داستان : فرشته مهربان

قصه، داستان : سوسن کوچولو برادر کوچکی داشت که او را خیلی دوست داشت.

اما سوسن گاهی اوقات به برادر کوچکش سینا حسادت هم می کرد.

سوسن دلش نمی خواست که مادر و پدرش به سینا توجهی کنند.

او دوست داشت مانند گذشته پدر و مادرش فقط برای خودش باشند.

بعضی وقتها آنقدر حسادت او به سینا زیاد می شد که دست به خراب کردن اسباب بازیها و لوازم برادرش می زد.

یکی از روزها که مادر می خواست کارهای خانه را انجام دهد و برای ناهار غذایی درست کند،

سینا خیلی گریه می کرد و نمی گذاشت مادر کارهایش را انجام دهد.

جانم برات بگه:

مادر که حسابی کلافه شده بود از سوسن خواست کمی برادرش را مراقبت کند تا او بتواند به کارهای منزل برسد و ناهار خوشمزه ای هم بپزد.

سوسن هم که منتظر چنین فرصتی بود، به مادرش گفت :

«خیالت راحت باشد مادرجان من از برادرم مواظبت می کنم تا شما به کارهایت برسی.»

چشمتان روز بد نبیند! سوسن سینا را به اتاق برد و اسباب بازیها را جلوی برادرش ریخت

و صدای تلویزیون را هم بالا برد تا اگر سینا گریه کرد مادر صدای گریه اش را نشنود.

مدتی گذشت و مادر سوسن به اتاق آمد تا به بچه ها سری بزند اما دید که سینا به شدت گریه می کند

و سوسن با خیال راحت در حال خوردن خوراکی و بازی کردن با اسباب بازیهای سینا است.

مادر خیلی ناراحت شد و به سوسن گفت: «اینطوری قرار بود از برادرت نگهداری کنی؟»

بعد از آن سینا را بغل گرفت و با سوسن قهر کرد و به آشپزخانه رفت.

سوسن از اینکه مادرش با او قهر کرده بود خیلی ناراحت بود.

یک گوشه نشست و به فکر فرو رفت. در همین حالت بود که خوابش برد.

سوسن در خواب دید:

در خواب دید که فرشته ای از آسمان پایین آمد و سینا را بغل کرده و می خواهد با خودش ببرد.

سوسن که دلش نمی خواست برادرش را از دست بدهد پرسید: « برادر من را کجا می بری؟»

فرشته مهربان گفت:« تو که برادرت را دوست نداری و او را اذیت می کنی.

پس باید خوشحال باشی که من او را با خودم ببرم.»

سوسن گریه می کرد و می گفت: « برادر مرا با خودت نبر»… و

از خواب بیدار شد و خوشحال شد که همه این اتفاقها را در خواب دیده بود.

از فردای آن روز خوابش را فراموش کرد و باز به اذیت کردن سینا پرداخت

و انگار ته دلش هیچ علاقه ای به سینا نداشت.

تا اینکه شبی در خواب دید که با سینا لب حوض آبی ایستاده اند و به ماهی های داخل حوض نگاه می کنند

که ناگهان پای سینا کوچولو لیز می خورد و به داخل حوض می افتد.

سوسن هر چه در خواب تلاش می کند سینا را نجات دهد نمی شود که نمی شود و سینا کوچولو خفه می شود.

سوسن که در خواب شاهد خفه شدن سینا بود ناگهان از خواب پرید و گریه کنان به سمت اتاق سینا دوید

ا و وقتی سینا را در رختخوابش صحیح و سالم دید که به آرامی خوابیده است و هیچ اتفاقی برایش نیفتاده خیلی خوشحال شد.

و آنروز بود که سینا برای همیشه برادر عزیز و دوست داشتنی سوسن شد.

سوسن دیگر هیچ وقت سینا را تنها نمی گذاشت و او را اذیت نمی کرد و برای همیشه با عادت بد حسادت خداحافظی کرد.

نویسنده: مرضیه دروازه بان/ ویرایش: زهرا رهبری

به اشتراک بگذارید
کالایی در سبد خرید شما موجود نیست