اطلاعات تماس

دفتر نشر حسینه حضرت اوالفضل (ع) دامغان انتشارات کودکان (جوانه)

آدرس: استان سمنان،دامغان،خیابان شهید بهشتی ، حسینیه حضرت ابوالفضل(ع)

تلفن تماس:35244243-023

 

جوانه

برچسب: افسانه های شیرین دامغانی

آسانو حسِن کچِل
آسانو حسِن کچِل

آسانو حسِن کچِل –

.

.

.

.

.

.

یَکّی بود و یَکّی نبود. غیرِ از خدا هیچکِس نبود.

یَک پِسِرکچِلِ تنبِل و بیعاری * به اسم «حسِن» بود که همه حسِن کَچِل می گفتِنِش*

حسِن با مادِرِش زندگانی می کِرد .

مادِرِ حسِن که از دستِ تنبِلی او عاجِز شده بود یَک روز گفت : «ننه حسِن ! . . . آخه این وضع زِندگانی نی یه*.

سرهمسرای* تو، همه، دنبال یَه کار و کاسِبی رَفتِن ، تو هُم راست شو* برو بیرون دنبالِ یَه کسب و کاری.

بالاخره من همیشه زنده نی یُم * تو بایِد یَک روزی زن و زندگی داشته باشی.

وچّه دار شُوی * و بِتانی* شُکُمِ خودت و زن و وَچّه تِ * سیر کنی .»

خلاصه جانُم بِراتان بُگِه: مادِرِ حسِن اِنقَد * غُرغُر * کِرد که حَسِن کَچِل از ناراحِتی راست شد* و زِد بیرون * . . .

همینطَر رفت و رفت تا خسته و ذِلِّه* شد و پای یَه دیفال* بلِندی نِشتاد* و به فکر رفت .

یَدَفه * دید که یَه دَری وازشد* و یَه پیرزنی عصازِنان جلو آمِد و گفت : « ننه ! تو حسِن کَچِلی ؟!»

حسِن کَچِل با خِجالِت گفت:« آری مَنُم * ، بامن کاری داشتی؟!»

پیرزَنو گفت : « من میدانُم تو چِتِه* ، میخوام* کُمِکِت کُنُم .»

حسِن گفت:« وِلُم کُن تو رِ خدا، بِذار به دردِ خودُم بمیرُم .»

پیرزنو گفت:« پِسِرجان ! من به تو یَه چیزی میدُم * که تو رِ ثِروِتمِندِت بکُنه .» 

بعدُم رفت و اوسار* یَک خرِ گِرُفت و آوُرد داد به حسِن .

حسِن هُم با خوشحالی خرِ گِرُفت و رفت .

همینطَر که می رفت ، تِشتِش * شد و به خَرو گفت: «هاآآآش*.» تا خرو بی یِسته * و حسِن آو * بُخُوره.

خرو با شنیدِنِ صدایِ هاش چند تا اَشرُفی رِخت*.

حسِن کَچِل حساب کار دستِش آمِد* و فهمید که هروخت * این خر صدایِ «هاش » رِ * بِشنووِه * اَشرفی می ریزِه

بِرا همینُم خَرِ بُرد میانِ خانه و به درخت بِست و به جایِ عَلُف بِراش نُقل و نبات رِخت.

وقتی رُم که حسابی سیرش می کرد، با گفتِن « هاش» از او اَشرُفی می گِرُفت .

خلاصه حسِن هیچوخت * از این خرو جدا نمی شد و یارِ گرمابه *و گلِستانِش شده بود. تا اینکه . . . 

به اشتراک بگذارید
کالایی در سبد خرید شما موجود نیست